شبکه های اجتماعی

یک راز بزرگ برای ثروتمند شدن

  • 20 آبان 1396
  • 1447
  • 1

قدرتی که در بخشش وجود داره


نوشته جان هاریچاران
این اتفاق چند سال پیش و توی یک روز خیلی گرم تابستونی برام افتاد. داشتم میرفتم چند تا چیز بخرم. اون روزها زیاد پیش میاومد که به سوپرمارکت برم چون اون قدر پول نداشتم که بتونم مواد غذایی رو که در طول هفته مصرف میکردیم یک-دفعهای بخرم. زن جوونم چند ماه پیش و بعد از مدتها مبارزه با سرطان مرده بود. هیچ بیمهای هم نداشتیم. خرجمون زیاد بود و خیلی هم بدهی داشتم. فقط یک شغل نیمهوقت داشتم که ازش به قدری در میآوردم که بتونم شکم دو تا بچه کوچیکم رو سیر کنم. اوضاع بد بود خیلی بد. –اون روز در حالی که دلم حسابی گرفته بود و فقط چهار دلار توی جیبم بود داشتم میرفتم سوپرمارکت تا چند لیتر شیر و یک بسته نون بخرم. بچهها گرسنه بودن و باید چیزی بهشون میدادم تا سیر بشن. وقتی به چراغ قرمز رسیدم یک زن و مرد جوون رو با بچهشون دیدم که توی چمنهای کنار خیابون نشسته بودن. آفتاب سر ظهر هم حسابی اذیتشون میکرد.

مرد روی یک تکه مقوا نوشته بود "اگه بهم غذا بدین براتون کار میکنم". زنش هم کنارش بود و به ماشینهایی که پشت چراغ قرمز وایمیستادن نگاه میکرد. بچهشون هم که حدود دو سالش بود عروسکی رو که فقط یک دست داشت بغل کرده بود. همه این چیزها رو توی همون سی ثانیهای که پشت چراغ بودم دیدم. خیلی دلم میخواست چند دلار بهشون بدم. ولی اگه این کار رو میکردم دیگه پولی برای خرید شیر و نون برام باقی نمیموند. چراغ که سبز شد یک دفعه دیگه بهشون نگاه کردم. هم احساس گناه کردم که بهشون کمک نمیکنم و هم ناراحت شدمچون پول کافی نداشتم که به اونا هم بدم .
موقع رانندگی نتونستم از فکر اونا بیرون بیام. تا یکی دو کیلومتر فقط چشمهایغمگین و بیروح اون مرد جوون و خونوادهاش رو میدیدم. دیگه نتونستم تحمل کنم. دردی رو که داشتن حس کردم و دیدم باید کاری براشون بکنم. این بود که دور زدم و برگشتم به همون جایی که اونا رو دیده بودم. کنار خیابون نگه داشتم و دو دلار از چهار دلاری رو که داشتم به اونا دادم. وقتی ازم تشکر میکرد اشک توی چشمهاش جمع شده بود. لبخندی زدم و به سمت سوپرمارکت رفتم. امیدوار بودم که شاید هم شیر و هم نون رو به قیمت حراجی بفروشن. شاید هم میشد که فقط شیر یا فقط نون بخرم. خب، باید این جوری می-بود. وقتی به پارکینگ رسیدم هنوز هم اون واقعه توی ذهنم بود. ولی احساس خوبی نسبت به کاری که کرده بودم داشتم. از ماشین که پیاده شدم احساس کردم که یک چیزی زیر پامه. پام رو بلند کردم و دیدم یک بیست دلاری اونجاست. اصلاً باورم نمیشد. اطراف رو نگاه کردم و هیچ کسی رو ندیدم. در حالی که از تعجب حیرون مونده بودم رفتم توی سوپرمارکت و علاوه بر شیر و نون چند تا چیز دیگه هم کهخیلی لازم داشتم خریدم. اون واقعه رو هرگز فراموش نمیکنم چون بهم یاد داد که دنیا عجیب و مرموزه. یک بار دیگه این باورم رو که هرگز نمیشه به دنیا زیادی بخشید تقویت کرد. دو دلار داده بودم و بیست دلار گیرم اومده بود. توی مسیر برگشت هم دوباره به اون خونواده گرسنه رسیدم و پنج دلار دیگه هم بهشون دادم.اون اتفاق فقط یکی از اتفاقهای این جوری بود که توی زندگیم افتادن. به نظر میاد که هر چی بیشتر بدیم بیشتر گیرمون میاد. شاید هم این یکی از قوانین جهانی باشه که میگه "اگه میخواین بگیرین باید اول بدین". یک شعری رو به این مضمون یادمه: "یک آدم دیوونهای بود که هر چی بیشتر میداد پولدارتر میشد". اغلب مواقع فکر میکنیم که چیزی نداریم که بدیم. ولی اگه به دقت نگاه کنیم می- بینیم که چیزای کوچیکی داریم که میتونیم اونا رو به دیگران بدیم. بیاین برای یک دفعه هم که شده فکر نکنیم که اول باید خیلی داشته باشیم تا بعدش بتونیم بدیم. با بخشیدن از همون مقدار کمی هم که داریم در انبار دنیا رو روی خودمون باز میکنیم و اجازه میدیم که خیلی چیزها به طرفمون سرازیر بشن. لزومی هم نداره که اینو فقط به خاطر این که من دارم میگم باور کنین. فقط کافیه که صادقانه امتحانش کنین تا از نتایجی که میگیرین تعجب کنین. معمولاً هم از همون کسانی که بهشون دادیم پس نمیگیریم بلکه از جاهایی میاد که ما حتی تصورش رو هم نمیتونیم بکنیم

«برگرفته از کتاب بزرگترین راز پولدار شدن »

یک راز بزرگ برای ثروتمند شدن

به اشتراک بگذارید

امتیاز شما به این مطلب

تعداد امتیازها: 1

نظرات کاربران

شما هم میتوانید نظر خود را در رابطه با این مطلب برای ما ارسال نمایید.

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh
Hamed r در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۷ گفته:
۰ ۰ | ۱

مطلب جالبی بود ممنون از سایت خوبتون

مطالب مرتبط